﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>از دل من</title>
    <description>اینجا زندگیم را مینویسم ، بیشتر برای دل خودم و آنگونه که هست. دوست دارم بین "نوشتن و قضاوت شدن" و "ننوشتن یرای قضاوت نشدن" تعادلی داشته باشم. پس لطفا قضاوتی نکنید</description>
    <link>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>شازده</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 20 Apr 2012 20:12:22 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>استاد عزیز ما 2</title>
      <description>&lt;p&gt;جناب استاد امشب از دانشگاه اومدن منزل من. بعد همین یه ربع پیش رفتن (یعنی یازده و نیم شب جمعه). حالا چیکار کردیم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مقاله نوشتیم؟ نه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مورد پیشرفت تز صحبت کردیم؟ مطمئنا نه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برگه امتحان تصحیح کردیم؟ نه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سوال امتحان طراحی کردیم؟ نه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس چی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو تایی نشستیم یه ساعت تمرین سری هفت الک 3 رو نوشتیم!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;+ خیلی هم خسته بود!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;++ تازه دو دقیقه بعد از رفتن اش زنگ زد دو تا نکته بگه. دومی اش که هیچی ولی خلاصه اولیش این میشد که از فرصت هات بهتر استفاده کن بچه جون!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;+++ با همه کارای عجیب اش، انسان دوست داشتنی ایه!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/post/254</link>
      <author>شازده</author>
      <comments>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/comments/230933/9307441/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-230933.post-9307441</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Apr 2012 20:12:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عیدانه</title>
      <description>&lt;p&gt;البته بر هیچ عقل سلیمی پوشیده نیست که احسن الاعمال در این لحظات که ساعاتی از نیمه شب گذشته و ساعاتی به شروع سال نو باقی است، خواب شیرین است. به همین آرزو ساعاتی است که در بستر آرمیده ام ولی امان از خروس بی محل! برداشت اشتباه نشود، خدا را شکر در همسایگی مان جز از بلبلان ترانه خوان سحر پرنده ای نیست. مقصود این وجدان عاقبت اندیش مان است که یادش به حاسبوا افتاده نیمه شب و به هیچ صراطی هم مستقیم نمیشود! قصه مان همان قصه مکتب رفتن حسنی شده، اگر باشد به خاطرتان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;القصه آمدم اینجا حال و هوایی عوض کنم! چون هوا تا حدودی سرد است - که البته سرمای شب عید در ولایت ما خودش جای بسی تعجب دارد! - و لذا خارج شدن از بستر اندک مانده خواب ام را به یغما میبرد! از طرف دیگر احساسی بود که چه بهتر است اگر پیش از عید چند خطی نوشته شود، به یادگار.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نود زود رفت، کوتاه بود برایم، مثل اسم اش. یادم می افتد به یک سال پیش که دقیقا همینجا و تقریبا در همین ساعات برای شروع اش چیزی مینوشتم! آنقدری که فکر میکردم مهم و متفاوت نشد و البته گلایه ای هم نیست. قصه اش رقم خورد به هرحال و دفتر زندگی ورقی میخورد و نوبت به نود و یک میرسد که صفحه اش سفید است هنوز و قلمی که هم چنان به دست ماست. چه بهتر که تصویری دلپسند تر بسازیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال نو بر همگی فرخنده و خجسته. شاد باشید.&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/post/253</link>
      <author>شازده</author>
      <comments>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/comments/230933/9146942/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-230933.post-9146942</guid>
      <pubDate>Mon, 19 Mar 2012 23:56:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آدم های محله ما</title>
      <description>&lt;p&gt;آدم های محله ما به دو دسته کلی تقسیم میشوند. یکی آن هایی که در محله ما زندگی میکنند و دوم آن هایی که در محله ما زندگی نمیکنند! خب پس در محله ما چه میکنند؟ درواقع این عزیزان به امور مختلفی می پردازند که عنوان کلی اش میشود کسب روزی. و البته خودشان به زیردسته هایی تقسیم میشوند که در ادامه به آن ها خواهیم پرداخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دسته اول که همواره دعای خیر من و مطمئنا بسیاری دیگر از اهالی را بدقه راهشان دارند، وانت سوارها هستند! یکی وانتی میانسال کچل بی آزاری است که صبح ها میوه میفروشد و معمولا سر کوچه می ایستد و من معتقدم گران میدهد میوه را ولی همیشه مشتری هایش را دارد. دومی را هیچ وقت ندیدم. ولی بارها و بارها با صدایش از خواب بیدار شده ام و بالاترین درودها را نثارش کرده ام. یخچال سوخته خریدار است. قابلمه های چدنی و مسی خریدار است. اسباب منزل، خرده ریز انباری خریدار است. و واقعا نمیدانم که مگر یک محله ما چقدر اسباب سوخته دارد که به این همه پول بنزین هر روزش بیرزد! غیر از این دو عضو ثابت، وانتی هایی هم هستند که میوه خاص میفروشند و بنا به فصل پیدایشان میشود و معمولا هم قیمت خوبی دارند. هنگام شنیدن صدای این عزیزان باید سریع از پله های منزل سرازیر شوید چون معمولا عادت به توقف ندارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دسته دوم دو عزیز متکدی هستند. یکی شان جایش ثابت است. صبح ها روبه روی پارک مینشیند و به عابران سلام میدهد. جعبه کوچک واکسی هم دارد ولی تاکنون ندیده ام که از آن استفاده کند. دوستش دارم. دومی معمولا شب ها در کوچه ها میگردد و با نوای "یا علی، یا ابوالفضل، خدایاا سلامتی ..." طلب کمک میکند. آن سه نقطه را هیچوقت نفهمیدم که چه میگوید. قدیم ترها این یکی را دوست نداشتم اما کم کم دارد جای خودش را بین بقیه باز میکند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دسته سوم سپور های محل هستند. معمولا نیمه شب ها رویت میشوند. راستش با این گروه ارتباط خاصی نداشته ام. معمولا جواب سلام و خسته نباشید نمی دهند. ولی خب به دل نمیگیرم! صدای جاروی قشنگی دارند. شب های تابستان یکی شان کارتنی زیر پنجره آپارتمان ما میاندازد و مینشیند. بعد هربار که من برمیگردم خانه، چشم تو چشم میشویم ولی من هیچ وقت جرات نکردم بروم روی کارتن کنارش بنشینم و بگویم "خوبی پدرجان؟". فکر میکنم اگر این کار را بکنم نگاه عاقل اندر سفیه ای نثارم کند که از کرده ام پشیمان شوم و برای همیشه مجبور بشوم سر به زیر انداخته بروم منزل.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دسته چهارم که عزیز دل من است و حیف که خیلی کم پیدایش میشود، یک نفر بیشتر نیست. آکاردئون زن. حضورش زیاد طولانی نیست. صدایش از دور می آید، نزدیک میشود، و میرود. بعد هربار که می آید پنجره را باز میکنم و گوش میدهم. اگر روزی بروم از اینجا دلم مطمئنا برای این یکی تنگ خواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دسته آخر هم بازیافت چی ها هستند. که انواع مختلف دارند. با وانت، با موتور و ترک بند، با گاری یا پیاده. با علامت شهرداری یا بدون آن. کاری به کسی ندارند، سطل ها را وارسی میکنند و بی سر و صدا میروند. گاهی چند گروه در یک روز به سراغ یک سطل می آیند و من می پرسم از خودم که آنقدر ثروتمندیم که سطل هامان پر است از دور ریخته شده های باارزش یا آنقدر فقیرند که...؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و البته ظلم است که نوشته را تمام کنیم و از بقالی های محل یادی نکنیم. به خصوص از ایوب که کمتر دیده ام مغازه اش خالی بماند از مشتری و این از مزایای حسن خلق است. یک زمانی هم نوشته بود که "نسیه داده میشود حتی به شما" که البته بعدا به همان "نسیه داده نمیشود حتی به شما" تغییر کرد و خرده ای هم نیست که جبر زمانه است دیگر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن. حال و هوا هم مثل آب است، وقتی رفت به جو باز نمیگردد. حال و هوای سربازی هم که رفت، نوشتن دنباله در سربازی چه آموختم ها دشوار بود.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/post/252</link>
      <author>شازده</author>
      <comments>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/comments/230933/8986191/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-230933.post-8986191</guid>
      <pubDate>Fri, 24 Feb 2012 16:14:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>در سربازی چه آموختم؟ 1</title>
      <description>&lt;p&gt;فکر میکنم با خودم که "بله، آموزشی گذشت، راحت شدم، ولی واقعا از این 40 روز دوره متفاوت و تجربه جدید چی یاد گرفتم؟ مگه نه که تجربه های این جوری باید به یه درد آینده بخورن؟ وگرنه که عمر تلف کردن ان..." هرچند معتقدم هر رویدادی در زندگی آدمی، اثرات ناخودآگاه خودش رو بر نگرش فرد باقی میگذارد، اما این بار بر آن شدم که قبل از اینکه غبار ایام بر خاطراتم بنشیند، سعی کنم آنچه را آموختم دسته بندی و ثبت کنم. البته این دوره میتوانست خیلی مفیدتر هم برگزار شود و در این راستا پیشنهادات زیادی هم توسط دوستان مطرح شد و توسط مسئولان هم "قول" پیگیری داده شد که این جا منظور اشاره به آن ها نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از آموزش های رسمی شروع کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* آموزش ها و سخنرانی های عقیدتی. به جرات میگویم که نکته جدید شاخصی نداشت. بیشتر بیان مجدد حرف هایی بود که مقداری شان را در کتاب های بینش اسلامی سال های دبیرستان خوانده بودیم و مقداری دیگر را هر روز در روزنامه ها میخوانیم و از تلویزیون میشنویم. پررنگ ترین خاطراتم از این آموزش ها یکی سخنرانی ذوالنور است که برای هر سوالی انواع توجیهات مختلف را می آورد و خودشان را بر حق نشان میداد، تا آن جا که با دلایل مختلف عدالت و حقانیت شورای نگهبان را ثابت میکرد و یکی بحث های مربوط به ازدواج و مهریه و ... که از معدود بحث های مشارکتی دوره شد و تا ساعت ها بعد از کلاس بین بچه ها در جریان بود. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* آموزش های نظامی(نظام جمع، رزم انفرادی، جنگ افزار). آموزش های تئوری جز آشنایی با قطعات و نحوه کار سلاح تقریبا همگی بیفایده بودند و خیلی زود فراموش&amp;nbsp; شدند. آموزش های عملی مثل نحوه باز و بسته کردن سلاح، نشانه گیری، خیز رفتن، برپا کردن چادر، پرتاب نارنجک و آشنایی با عوامل شیمیایی کاربردی تر و مفرح تر بودند و تیراندازی های میدان تیر با تیر جنگی هم که گل سرسبد آموزش های دوره بود! طی دوره هر نیروی آموزشی یک کلاشینکف بدون سوزن و فشنگ برای اجرای آموزش های عملی داشت که ضمن ایجاد حس مسئولیت در مقابل سلاح به ریختن ترس بچه ها کمک میکرد. ایجاد سر و صدا با گلنگندن هم از تفریحات دوره بود. آموزش نظام جمع بدون شک بی فایده ترین آموزش دوره بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* آموزش های عمومی (آیین نامه، امداد و بهداشت، جنگ نوین، حفاظت). آیین نامه و جنگ نوین که بیشتر به گپ و گفت و درد دل میگذشت و کلا مطلب خاصی ارائه نشد. از امداد و بهداشت به صورت پراکنده نکاتی در خاطرم مانده است در مورد ورزش مفید (3 تا 5 بار در هفته، هربار حدود نیم ساعت، ضربان قلب 160 تا 190) یا کمک های اولیه و چک کردن علائم حیاتی که امیدوارم هیچ گاه مجبور به استفاده شان نشوم!! حفاظت هم نکته به دردبخوری نداشت جز اینکه یک اطلاعاتی دیدیم!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته از آموزش های رسمی انتظار زیادی هم نمیشد داشت. انشالله در پست بعد آموزه های شخصی ام را خواهم نوشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/post/250</link>
      <author>شازده</author>
      <comments>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/comments/230933/8872485/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-230933.post-8872485</guid>
      <pubDate>Mon, 06 Feb 2012 05:29:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سربازی که منم IV</title>
      <description>&lt;p&gt;تمام شد. دوره آموزش مقدماتی سربازی تمام شد. سخت بود ولی خوش گذشت. دلتنگ اش خواهم شد. از فردا، زندگی به روال سابق باز میگردد...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/post/249</link>
      <author>شازده</author>
      <comments>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/comments/230933/8856861/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-230933.post-8856861</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Feb 2012 21:27:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سربازی که منم III</title>
      <description>&lt;p&gt;دومین هفته از دوران آموزشی هم گذشت و کم کم به میانه دوره نزدیک میشویم. ساعت های پادگان سریع میگذرند، شاید چون همواره به کاری و دستوری مشغولی&amp;nbsp;و فکر ساعت های پیش رو را به ذهنت راه نمیدهی، یا شاید چون انتظاری برای هیچ اتفاق متفاوتی نداری و میدانی که خواه ناخواه هستی و هست. از سوی دیگر روزهای پیش از دوره دور به نظر می آیند، دورتر از معمول، انگار که چند ماهی گذشته باشد. یادم را میبرد به حس روزهای اول دانشگاه و اقامت خوابگاه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برنامه روزانه تکراری است و گاه ملال آور. صدای اذان صبح که در محوطه میپیچد، چشم هایت را باز میکنی. بچه ها را میبینی که یکی یکی از تخت ها دل میکنند، آرام لباس میپوشند و دست در جیب از آسایشگاه بیرون میروند. باد سرمای صبح را بر جان ها میریزد و چشم های نیمه باز را هوشیار میکند. نماز، صبحانه، مرتب کردن تخت و بستن پوتین ها. باز هم سرباز میشوی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صبح گاه، کلاس اول، کلاس دوم، کلاس سوم، نماز ظهر، کلاس چهارم، ناهار، کلاس پنجم و کلاس ششم . کلاس هایی که به هیچ نمی ارزند، جز بهانه ای برای خنده هایی از سر ناگزیری که این نیز بگذرد. با تمام شدن کلاس ها، باز هم شب میشود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما همه چیز به سربازی و آموزش ختم نمیشود. منظره کوهستانی پادگان، طلوع و غروب خورشید و هر بار سرخی آسمان و منظره چراغ های شهر زیر پا در تاریکی صبح و شب تکراری هست ولی ملالت زدا. گفتگو های دو نفره در پیاده روی ها و کوه پیمایی ها بر سر ذوق می آوردت و بحث ها و گعده ها و تخمه شکستن های شبانه نشاط را باز می گرداند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایام به سرعت میگذرند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;+ تا جایی که میدانم از اهداف چنین دوره هایی ایجاد روحیه وحدت و اتحاد میان افراد است حول یک محور مشترک. محوری که ولایت قرارش داده اند و متاسفانه توانایی کافی برای چنان کارکردی ندارد. نشان به آن که در پاسخ خبردار "الله اکبر" اش طنین انداز است اما هنگام "جانم فدای رهبر" لب های اکثریت به خنده باز میشود و سرهایشان به اطراف چرخانده میشود تا نگاهشان به نگاهی گره بخورد. کاش به جای رهبر، جان ها فدای میهن میشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;++ چشم هایم راکه باز کردم دیدم همه کلاس به عقب برگشته اند و به من نگاه میکنند و میخندند. سر کلاس های نظامی خوابم برده بود و گویا جناب سروان هم نامردی نکرده و همه را متوجه خوابیدنم کرده بود! (سر کلاس های عقیدتی خوابیدن عادی است.) خلاصه همه به عنوان موجود خوشخواب دوره میشناسندم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/post/247</link>
      <author>شازده</author>
      <comments>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/comments/230933/8671619/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-230933.post-8671619</guid>
      <pubDate>Thu, 05 Jan 2012 19:48:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سربازی که منم II</title>
      <description>&lt;p&gt;هم خدمتی ها افراد جالبی هستند. هرچند در نگاه اول گاردها کمی بسته است و تمایل به صحبت کمتر، کمتر از آنچه که انتظار داری بین سربازها وجود داشته باشد، ولی صحبت که گرم شود میتوانی امیدوار باشی که از گوشه ای دیگر از دنیا، متفاوت از گوشه کوچک خودت، چیزهای جالبی بشنوی. سعی میکنم بخوانم شان، نرم نرمک...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;+ امروز لیست دسته مان را دیدم، عموما از 57 ای بود تا 65، 66 ای. اکثرا دانشجوی دکترا هستند یا فارغ التحصیل تازه دفاع کرده ارشد و دکترا. که خب با توجه به فصل سال - فصل امتحانات دانشجوها - تا حدودی قابل پیش بینی بود. خیلی هاشان متاهل هستند و خب کارشان و دغدغه شان هم جدی تر است و به نظر میرسد زندگی سربازی هم به همین نسبت سخت تر میشود برای شان. البته پیاده کردن یک دوره واحد برای جوانک دیپلم 18 ساله و آقای دکتر 28 ساله کج سلیقگی و احمقانه به نظر میرسد، اگر بیندیشند! به هر حال، از دیدگاه "شتری ه که در خونه همه میخوابه"، خوشحالم که در همین مقطع فعلی در خونه من خوابیده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;++ سحر برف می آمد و باد شدید پادگان دانه های برف را بر صورت مان میزد. در افق دوردست، آسمان ابری با زمین مه گرفته پیوند میخورد و چراغ های شهر در میان حجم سفید می درخشیدند. منظره بسی چشم نواز بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;+++ اگر در سرمای بعد از غروب پادگان اورکت تان را درآوردید و والیبال بازی کردید، سعی کنید ساعد نزنید! باور کنید یک امتیاز ارزشش را ندارد!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/post/246</link>
      <author>شازده</author>
      <comments>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/comments/230933/8611138/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-230933.post-8611138</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Dec 2011 16:55:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سربازی که منم1</title>
      <description>&lt;p&gt;فکر کن که شب است و در سالن محقر کم نوری هستی با تعداد زیادی میز و صندلی. ظرف غذایی - که گویا اسم اش یقلوی است و ظرفی است بیضی شکل با یک در و یک میله که نقش دستگیره و قلاب برای نگه داشتن در روی ظرف را دارد- داری با یک سیب زمینی بزرگ پخته و یک تخم مرغ پخته و یک خیارشور معوج درون اش. یکی از صندلی های پلاستیکی را عقب میکشی، ظرف غذا را روی میز میگذاری، مینشینی و کلاهت را ورمیداری. همان لحظه ای که چشمانت کلاه را روی میز رها میکند و بر چهره دوست رو به رو ثابت میماند، باورت میشوی که واقعا یک سرباز هستی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* امشب را مرخصی دادند بهمان، با کلی اصرار بچه ها که به اعتماد بنیاد و صحبت دوستان هیچ نیاورده بودند همراه شان به این امید که عصرها آزاد هستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;** مراسم افتتاحیه بود. میگفت سربازی رو به نیت قربت الی الله بیایید. آخر وقتی مجبور باشی چه جایی برای نیت میماند؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;*** مینشینی یا حسین. بلند میشوی یا علی. از جلو نظام، الله. خبردار، الله اکبر جانم فدای رهبر. سلام، سلام جناب. خسته نباشید، نصر من الله و فتح قریب و بشر المومنین و یه سری شعار دیگه. و البته صلوات نظامی که هر کلمه را جدا فریاد میزنی، انگار که با "اللهم" دعوا داشته باشی. فعلا کارمان این بوده که این ها را فریاد بزنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;**** کچل شدم! دختر 11 ماهه پسرخاله میترسد از من.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;+ ایشالا که روزهای بعد هم نتی باشد و یادداشتی.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/post/245</link>
      <author>شازده</author>
      <comments>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/comments/230933/8598547/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-230933.post-8598547</guid>
      <pubDate>Sun, 25 Dec 2011 17:14:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اطلاعیه!</title>
      <description>&lt;p&gt;اینجا تعطیل نیست. بدین معنی که نویسنده محترم همواره بدان می اندیشد، حالا اینکه خروجی نداره یه بحث دیگه اس!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;+ این روزها یه کم سرشلوغ ترم. نه از اون سرشلوغیا که فرصت سر خاروندن نباشه، که اصلا آدم اش نیستم، یه مقدار بیشتر از معمول خودم. کار تز رو دارم تموم میکنم و آماده اعزام به آموزشی میشم برای دی. لذا اگر لطف کردید و سری زدید، منت گذارده، دعای خیرتان را بدرقه راهمان کنید...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پینوشت. شکر!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/post/244</link>
      <author>شازده</author>
      <comments>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/comments/230933/8555509/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-230933.post-8555509</guid>
      <pubDate>Sun, 18 Dec 2011 18:57:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بازی</title>
      <description>&lt;p&gt;خیلی ساده و با لحن غم آلود گفتی : "دلم میسوزه براش آخه. خدا این همه نعمت داده بهش، حتی نمیتونه ازشون لذت ببره." بعد من روزی رو تصور کردم که بازی تموم شده، برمیگردم، به راهی که گرد و غبارش نشسته نگاهی میکنم و لبخندی میزنم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;"اِعْلَمُوا اِنَّما الحَیوه الدُّنیا لَعِب و لَهٌو وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُم وَ تَکاثرٌ فی الامْوال وَالاَولا'د"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;(سوره حدید، آیه 20)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a title="تهران" href="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/7/72/Tehran_Night_Panorama.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/223170_ftOhoQ1o.JPG" alt="" width="461" height="80" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/post/240</link>
      <author>شازده</author>
      <comments>http://shokufeyeshab.persianblog.ir/comments/230933/8317256/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-230933.post-8317256</guid>
      <pubDate>Fri, 11 Nov 2011 21:54:54 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
