صبح جمعه است و من زودتر از آن چیزی که حدس میزدم بیدار شدم. میل و ریدر را چک کردم، سری به سایت های خبری زدم، کمی به بالا و پایین رفتن های حساب همچنان دموی فارکس ام خیره شدم، چای ام را به راه کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم که همه چیز دقیقا مثل روزهای پیش در جریان است، اینجا را باز کردم تا بعد از چند هفته چیزی بنویسم.
اینکه چرا کم مینویسم این روزها، نمیدانم. اتفاق ها، چیزهایی که بشود نوشتشان، کم نیست. از حرف های استاد - که گاهی حرف هایش و بحث هایمان و گفتن هایم و نشنیدن هایش به یاد بابا می اندازدم- و مثال هایی که می آورد تا بفهماندم که زندگی همین است یا به قول خودش دتس لایف، از خاطره کوه رفتنی با دوستان جدید که محبت دوستان قدیم را محکم تر کرد، از چند ساعت انتظار در پادگان که به خنده در کنار سربازها خیلی سریع تر گذشت، از 40 روز بدون دخانیات که 5 روزش گذشته و ورزشی که برای ما نه نشاط که بدنی کوفته به همراه دارد، و یا حتی از پیرمرد محله ما، که برخلاف همیشه که می نشست و آرام سلام میکرد، دیروز زیر باران ایستاده بود، میلرزید و برای اولین بار دست به سوی عابران و ماشین ها دراز کرده بود و ترسیدم که نکند صبحی از اینجا بگذرم و پیرمرد نباشدش.
این آخر هفته را قرار بود خانه باشم، اهواز، کنار خانواده. اما نشد و من امیدوارم که هفته دیگر بشود و آن چیزی را که به آن میگویند آغوش گرم خانواده و احساس شادی و خوشبختی می آورد برای آدم، یک بار دیگر تجربه کنم. اگر رفتم شاید بروم و چند دقیقه ای، بسته به اینکه چقدر گرم باشد هنوز، زیر آفتاب ظهر در حیاط بشینم، بعد یک دور توی خانه بگردم و خاطراتم را از گوشه و کنارش جمع کنم. چون آخرین خانه ای است که هنوز اتاقی به اسم من دارد - که البته این اواخر برای رسیدن به تختم باید از روی انبوه وسایلی که آنجا بود میپریدم - و در آن یک سالی را شش تایی زندگی کرده ایم. خانه بعدی، هر چه باشد، خانه پدری دوست داشتنی ای نخواهد شد.
کمی هم از مرشد و مارگاریتا بگویم. که قاعدتا نباید زیاد فهمیده باشم اش، و قابل درک است که اگر روس های شوروی رمانشان را خیلی دوست دارند، دلیلی ندارد که من ترجمه فارسی از ترجمه فرانسه و انگلیسی آن را چندان دوست داشته باشم. به هرحال واقعیت است که من از شب پانزدهم ماه فلان و جشن اش چیزی نمیدانم و ابلیس را به آن هیبت سخت تصور میکنم چه برسد که با یشوعا بر هم بریزند و به مرشد آرامش هم بدهند! از همه بدتر از اسم های طولانی روسی و لقب هایشان هم هیچ خوشم نمی آید، و وقتی میخوانم اصلا دوست ندارم که مرتب صفحه های قبل را مرور کنم تا وقایع و شخصیت ها یادم بیاید.
خب دیگر بروم فکری برای امروزم بکنم، و امیدوار باشم که بنشینم پای کارهای عقب مانده و سر و سامانی بدهمشان. اینجا بارانی است و عجیب هوای دل انگیزی دارد، اگر کسی شاد باشد.
شاد باشید.
پینوشت. کسی هست که هنوز "یه حبه قند" را ندیده باشد؟ دوستان رفته اند و من از تنها سینما رفتن میترسم.