از دل من

اینجا زندگیم را مینویسم ، بیشتر برای دل خودم و آنگونه که هست. دوست دارم بین "نوشتن و قضاوت شدن" و "ننوشتن یرای قضاوت نشدن" تعادلی داشته باشم. پس لطفا قضاوتی نکنید

اطلاعیه!
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳٩٠  :

اینجا تعطیل نیست. بدین معنی که نویسنده محترم همواره بدان می اندیشد، حالا اینکه خروجی نداره یه بحث دیگه اس!

+ این روزها یه کم سرشلوغ ترم. نه از اون سرشلوغیا که فرصت سر خاروندن نباشه، که اصلا آدم اش نیستم، یه مقدار بیشتر از معمول خودم. کار تز رو دارم تموم میکنم و آماده اعزام به آموزشی میشم برای دی. لذا اگر لطف کردید و سری زدید، منت گذارده، دعای خیرتان را بدرقه راهمان کنید...

پینوشت. شکر!


 
بازی
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢۱ آبان ۱۳٩٠  :

خیلی ساده و با لحن غم آلود گفتی : "دلم میسوزه براش آخه. خدا این همه نعمت داده بهش، حتی نمیتونه ازشون لذت ببره." بعد من روزی رو تصور کردم که بازی تموم شده، برمیگردم، به راهی که گرد و غبارش نشسته نگاهی میکنم و لبخندی میزنم...

 

"اِعْلَمُوا اِنَّما الحَیوه الدُّنیا لَعِب و لَهٌو وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُم وَ تَکاثرٌ فی الامْوال وَالاَولا'د"

(سوره حدید، آیه 20)


 
باز هم جمعه.
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ٦ آبان ۱۳٩٠  :

صبح جمعه است و من زودتر از آن چیزی که حدس میزدم بیدار شدم. میل و ریدر را چک کردم، سری به سایت های خبری زدم، کمی به بالا و پایین رفتن های حساب همچنان دموی فارکس ام خیره شدم، چای ام را به راه کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم که همه چیز دقیقا مثل روزهای پیش در جریان است، اینجا را باز کردم تا بعد از چند هفته چیزی بنویسم.

اینکه چرا کم مینویسم این روزها، نمیدانم. اتفاق ها، چیزهایی که بشود نوشتشان، کم نیست. از حرف های استاد - که گاهی حرف هایش و بحث هایمان و گفتن هایم و نشنیدن هایش به یاد بابا می اندازدم- و مثال هایی که می آورد تا بفهماندم که زندگی همین است یا به قول خودش دتس لایف، از خاطره کوه رفتنی با دوستان جدید که محبت دوستان قدیم را محکم تر کرد، از چند ساعت انتظار در پادگان که به خنده در کنار سربازها خیلی سریع تر گذشت، از 40 روز بدون دخانیات که 5 روزش گذشته و ورزشی که برای ما نه نشاط که بدنی کوفته به همراه دارد، و یا حتی از پیرمرد محله ما، که برخلاف همیشه که می نشست و آرام سلام میکرد، دیروز زیر باران ایستاده بود، میلرزید و برای اولین بار دست به سوی عابران و ماشین ها دراز کرده بود و ترسیدم که نکند صبحی از اینجا بگذرم و پیرمرد نباشدش.

این آخر هفته را قرار بود خانه باشم، اهواز، کنار خانواده. اما نشد و من امیدوارم که هفته دیگر بشود و آن چیزی را که به آن میگویند آغوش گرم خانواده و احساس شادی و خوشبختی می آورد برای آدم، یک بار دیگر تجربه کنم. اگر رفتم شاید بروم و چند دقیقه ای، بسته به اینکه چقدر گرم باشد هنوز، زیر آفتاب ظهر در حیاط بشینم، بعد یک دور توی خانه بگردم و خاطراتم را از گوشه و کنارش جمع کنم. چون آخرین خانه ای است که هنوز اتاقی به اسم من دارد - که البته این اواخر برای رسیدن به تختم باید از روی انبوه وسایلی که آنجا بود میپریدم - و در آن یک سالی را شش تایی زندگی کرده ایم. خانه بعدی، هر چه باشد، خانه پدری دوست داشتنی ای نخواهد شد.

کمی هم از مرشد و مارگاریتا بگویم. که قاعدتا نباید زیاد فهمیده باشم اش، و قابل درک است که اگر روس های شوروی رمانشان را خیلی دوست دارند، دلیلی ندارد که من ترجمه فارسی از ترجمه فرانسه و انگلیسی آن را چندان دوست داشته باشم. به هرحال واقعیت است که من از شب پانزدهم ماه فلان و جشن اش چیزی نمیدانم و ابلیس را به آن هیبت سخت تصور میکنم چه برسد که با یشوعا بر هم بریزند و به مرشد آرامش هم بدهند! از همه بدتر از اسم های طولانی روسی و لقب هایشان هم هیچ خوشم نمی آید، و وقتی میخوانم اصلا دوست ندارم که مرتب صفحه های قبل را مرور کنم تا وقایع و شخصیت ها یادم بیاید.

خب دیگر بروم فکری برای امروزم بکنم، و امیدوار باشم که بنشینم پای کارهای عقب مانده و سر و سامانی بدهمشان. اینجا بارانی است و عجیب هوای دل انگیزی دارد، اگر کسی شاد باشد.

شاد باشید.

 

پینوشت. کسی هست که هنوز "یه حبه قند" را ندیده باشد؟ دوستان رفته اند و من از تنها سینما رفتن میترسم.


 
همینجوری از سر دلتنگی یک جمعه شب.
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٥ مهر ۱۳٩٠  :

چند وقت پیش به صرافت افتادم که یه داستان بنویسم، حالا نه که جدی، در این حد که زور خودم رو بزنم ببینم چی میشه. و البته مثل خیلی کارای دیگه بعد از یکی دو هفته صرافتش افتاد از سرم و شد یکی دیگه از اون لیست نانوشته کارایی که یه زمانی دوست داشتم انجام بدم و یه امید کوری دارم که یه زمانی تو آینده انجام شون بدم. ته کاری که کردم هم این بود که چند شب قبل خواب به موضوع داستان و شخصیتاش و اینا فک کردم و یک کلمه هم رو کاغذ نیاوردم.

پ.ن. و البته از اون به بعد احترام بیشتری واسه نویسنده ها قایلم.


 
صد سال!
ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۸ مهر ۱۳٩٠  :

شب، سکوت، من، پتویم در بغل، سرمای زمین برهنه بر پایم و باز هم "صد سال تنهایی"...

 

"در ابتدای جاده باتلاق تابلویی آویخته بود که روی آن نوشته بود "ماکوندو" و تابلوی بزرگتری در خیابان اصلی که نوشته "خدا وجود دارد" روی آن به چشم میخورد. در تمام خانه تابلوهایی جهت یادآوری اشیا و احساس ها آویخته بودند ولی این روش به چنان نیروی فکری زیاد و دائمی احتیاج داشت که عده زیادی از به کار بردن آن چشم پوشیدند و خود را به دست حقیقتی خیالی رها کردند، که آفریده خودشان بود و گرچه چندان عملی نبود اما لااقل خیالشان را آسوده میکرد."

صد سال تنهایی، گابریل گارسیا مارکر، ترجمه بهمن فرزانه، چاپ چهارم، 1357

 

 آدم ها تکرار میشوند مثل آئورلیانو ها یا خوزه آرکادیوها

.

* تا نوشتن اینجا فراموشم نشود!


 
از روزها
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳٩٠  :

زندگی این روزها سریع میگذره، آروم و یکنواخت. یکنواخت یعنی اینکه معمولا دانشگاهم و آروم آروم یا تند تند تز رو پیش میبرم به این امید که زودتر از موعد دفاع کنم و تموم. این وسط گاهی سینما رفتنی به دیدن زندگی با چشمان بسته یا شام و گردش شبانه ای با دوستان قدیم تر یا صعود وسط هفته ای از درکه یا مهمان چند روزه ای از اهواز تغییر مهمی در روند آروم زندگی به حساب نمیاد. و البته مثل چند ماه اخیر، گاهی قرار گزارشی برای سربازی که هر بار یک شب بیداری، مقادیری غر و یک روز بی حوصلگی رو همراه خودش داره.

سرگرمی این روزهام اما دیدن مستندیه از جنگ جهانی دوم، The World at War. روایتی از انسان هایی که تا توان داشتند جنگیدند، کشتند و کشته شدند. هواپیماهایی که بمب بر شهرها میریزن، انسان هایی آواره ای که خسته و ناامید زندگیشون رو به دوش میگیرن و فرار میکنن، توپ هایی که آتیش شون قطع نمیشه، شهرهایی که به ویرانه تبدیل میشن، سربازهایی که پرانرژی در ایستگاه های قطار با عزیزان شون خداحافظی میکنن، در جنگ ها گاهی فریاد شادی پیروزی سر میدن و گاهی شکست خورده عقب میکشن و تسلیم میشن و دلخراش تر از همه جسدهایی که جا به جا بر زمین ها، بین آوارها، کنار لاشه تانک ها و لای برف ها به جا میمونه و انسان هایی که بی توجه به جسدها عبور میکنن و ...

اعداد و آمار مستند گاهی واقعا تکون دهنده ان. 3 میلیون روس در حمله اول آلمان ها کشته شدند، یک میلیون اکراینی بی خانمان شدند که فقط سه درصدشون زنده موند. در زمستان روسیه یک میلیون آلمانی منجمد شدند. ژاپنی ها دویست هزار چینی رو بعد از فتح شهر قتل عام کردند. ارتش ششم آلمان، فاتح فرانسه، در استالینگراد محاصره شد و از دویست و پنجاه هزار سربازش فقط شش هزار نفر به خونه برگشتند و ... به بزرگی این عددها که فکر میکنم گیج میشم. نمیتونم انسان هایی مثل خودم رو یکی یکی کنار هم بچینم تا بشه صد هزار و یک میلیون و بعد همه رو مرده فرض کنم. واقعا ارزش جان انسان چقدر بیشتر از یک گلوله ایه که زندگیش رو تموم میکنه؟

گاهی هم به جنگ های دنیای امروز فکر میکنم، که انسان قرن 21 امی واقعا از پدران قرن 20 امی اش اینقدر متمدن تر و نوع دوست تر شده که بشه انتظار داشت چنین جنایت هایی دیگه اتفاق نیفته؟

+ اگر اینترنت رایگان دارید توصیه میکنم که دانلود کنید و ببینید این مستند رو. یا اینکه میتونید یه هارد با حداقل 60 گیگ فضای خالی به دست من برسونین.

.

* سیاوش هم رفت...


 
مولای یا مولای...
ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢ شهریور ۱۳٩٠  :

مولای یا مولای انت الدلیل و انا المتحیر و هل یرحم المتحیر الا الدلیل

.

پ.ن. گاهی، شبی، در یاد میماند...

 


 
وجدان کاری
ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۳٠ امرداد ۱۳٩٠  :

آقای همسایه که دستی هم در تنظیم ماهواره داره، امشب ابزارش را آورد که بعد از چند ماه بالاخره تصویر این امواج رو به جعبه جادویی ما برگردونه. حدود ده و نیم بود که اومد، سه دفعه تنظیم کرد دیش رو. هر بار از LNB اول شروع میکرد تا سومی رو تنظیم میکرد، تو سفت کردن پیچ آخر که هرز رفته بود کل تنظیمش به هم میخورد! اصرار و خواهش ما که آقا بیخیال شو، فدای سرت هم فایده ای نداشت! تا حدود نیم ساعت پیش که بالاخره موفق شد پیچ آخر رو هم ببنده و خلاص!!تو آسانسور که داشتیم میومدیم پایین در جواب خسته نباشید و حسابی زحمت تون دادیم و اینای من میگه که "ببین تا کار درست نشه به دل آدم نمی چسبه."

پ.ن. بعد الان اومده پایین کل کانالا رو سرچ کرده داره، داره بیخودیاش رو پاک میکنه!


 
← صفحه بعد صفحه قبل →