از دل من

اینجا زندگیم را مینویسم ، بیشتر برای دل خودم و آنگونه که هست. دوست دارم بین "نوشتن و قضاوت شدن" و "ننوشتن یرای قضاوت نشدن" تعادلی داشته باشم. پس لطفا قضاوتی نکنید

کبوترا
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩٠  :

از صبح تا شب لب بوم و پنجره،‌ روی سیمای برق و لابلای شاخه های درختا میپرن، میخونن واسه خودشون، بازی میکنن،‌ نوک به نوک هم میدن و ... نه مثه مورچه ها غصه غذا رو میخورن،‌ نه مثل گربه ها مجبورن هی از دست آدما دربرن و تو آشغالا دنبال غذا بگردن،‌ نه مثه موشا زیر ماشینا له میشن، نه مثه گنجشکا کوچیکن که با بدبختی بتونن ده متر پرواز کنن. حتی فحشم نمیخورن مثل کلاغا! به نظر میاد موجودات خوشبختی باشن. کسی میدونه چقدر عمر میکنن اینا؟؟

پینوشت. بر اساس مشاهدات واقعی.


 
...
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳٩٠  :

اول یه لحظه اینجا رو بخونین.

به هرحال این خصلت تا حدودی تو من هست، شاید خیلیای دیگه هم داشته باشن این عادت رو. خصلت ناپسندی هم هست و باید تلاش کرد که نباشه. ولی الان بحث اونش نیست. پس چرا گفتم بخونین اونجا رو؟ آخه جدیدا (یعنی چند ماهه مثلا) به این نتیجه رسیدم این احساس نسبت به یه سری آدما خیلی ضعیف تره، یعنی کسایی هستن که مستقل از اینکه خودم چیه وضعیتم دوست دارم اونا برن جلو و موفق تر باشن. حالا از هر نظر. خب حالا که چی؟ تهش خواستم بگم سجاد یکی از اوناس...

دیروز معاف شد سربازی و امشب هم شام معافیش رو داد. مبارکش باشه.

پینوشت. چند ماهی میشد که دوست داشتم چیزی بنویسم در مورد نزدیک تر شدن دوستیم با سجاد. به خصوص بعد از اون حرفی که اون روز کنار حوض دانشکده زد. یکم سخت بود واسم چون گفته بود میخونه اینجا رو...


 
دوست داشتنی ها3
ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳٩٠  :

* I'm forrest, forrest gump.

* Mama said Life is a box of chocolates forrest, you never know what your going to get.

* But at night-time, when there was nothing to do, and the house was all empty, I'd always think of Jenny.

* Your his daddy forrest........................................But Is he smart? can he...

* But I think maybe it's both. Maybe both happening at the same time...

 

* کاشکی آخرش مینوشت بر اساس یک داستان واقعی!

** تو IMDB یه قسمت داره که Memorable quote های فیلما رو مینویسه. اینایی که من نوشتم با اونایی که اونجا بود نسبتا زیاد فرق میکرد! جالبه واسم.


 
طبقه متوسط شهری
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳٩٠  :

امروز که از تهران میرفتم کرج کنار اتوبان پر از ماشینایی بود که دوبل و سوبل کنار اتوبان پارک کرده بودند و خونواده هایی که کمی اونطرف تر نشسته بودن. ماشینا پراید، ‌۴٠۵ ،‌٢٠۶ ،‌ سمند و پرشیا بود. یعنی من هرچی چشم دووندم غیر از اینا ندیدم. فک میکردم اینا میشن طبقه متوسط شهری،‌ که یه ماشینی دارن و یه خونه ای دارن یا ندارن و ١٣ به دری،‌ عیدی دست خونواده رو میگیرن میرن مسافرتی،‌ پارکی، جایی،‌ به دورهمی. بقیه سال رو بیشترش رو میدون دنبال یه لقمه نون،‌ و همیشه یه سری آرزو دارن از کارایی که دوست دارن بکنن و نکردن،‌یا نشده بکنن. راضی ان یا ناراضی و غر میزنن گاهگاهی. بعد احساس کردم در آینده نه چندان دور،‌ یکی ازین آدما خواهم بود،‌ حتی همین الان یکی ازین آدما هستم. بعد دوست داشتم که نباشم یکی ازین آدما،‌ یه جور دیگه باشم. چه جور؟ بعد صف ماشینا تموم شد،‌ منم دیگه فک نکردم به این چیزا. بعد رسیدم خونه خاله و تو حیاط خونه شون دورهمی ١٣مون رو در کردیم. خوش گذشت...

* واقعا خوب شد نموندم خونه!

** فقط یه تاکسی بود واسه مسیر کرج تو آزادی،‌ کرایه ١.۵ رو ٣ گرفت! یعنی طی کرد اولش. گفت ظهر از ٢ شروع کردم،‌ دارم میبرم بالا،‌ مسیر بعدی ۴ میگیرم!! موجود جالبی بود در نوع خودش...


 
gone with the wind
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳٩٠  :

 

Well, I guess I done murder… I won’t think about that now… I’ll think about that tomorrow.    Scarlet

I’m thorough with everything here. I want peace. I want to see if somewhere there isn’t something left of charm and grace.    Rhett Butler

After all….Tomorrow is another day.    Scarlet

 


 
بحث
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ٦ فروردین ۱۳٩٠  :

محسن (دوماد وسطی) با پدر گرامی مشغول بحث سیاسی ان. بحثشون درمورد اعدامای سال 67 ه و حسابی داغ شده! محسن از طرفدارای پر و پا قرص جنبش سبزه و بابا هم از انقلابی های قدیمی که گرچه آبش با امروزی چندان تو یه جوب نمیره ولی حسابه قدیمیه جداست براش... من کلا چندان طرفدار این بحثا نیستم، همینجوری نشستم گوش میدم! حتی وسطش میرم یه چرت بخوابم که صداشون نمیذاره. اینه که مجدد میرم میشینم وسط بحث. محسن یه چیزایی از اینترنت داره میخونه... به نظر نمیاد بحثشون به این زودیا تموم بشه. تا حدودی از روی جالب شدن بحث و تا حدودی هم برای تموم کردن بحث چندتایی هم من نظر میدم. وسطش میبینم اون قیافه جدی بحث بابام عوض شده داره لبخند میزنه!! چند تا احتمال مطرحه که واسه چی لبخند میزد بابام. اول اینکه تو دلش میگه ما اون موقع وسط بحث و درگیریا بودیم حالا این پسر ما که اون موقع هنوز دنیا هم نیومده بود نشسته واسه ما تفسیر اتفاقات اون موقع رو میکنه! عجب دنیایی شده و ... (محتمل ترین گزینه) دوم اینکه فهمیده من دارم حد وسط رو میگیرم قضیه تموم شه خنده اش گرفته! سوم اینکه حس کرده پسرم بزرگ شده و حرف آدم حسابی یاد گرفته! چهارم هم اینکه اصلا ربطی نداشته و یه چیزه دیگه یادش اومده کلا!!!

بعد از تموم شدن حرفا که داشتم این فکرا رو میکردم، به این نتیجه رسیدم که این هم مقوله جالبیه ها!! که از روی رفتار آدما بتونی فکرشون رو بخونی... این وسط خیلی مهمه که در مورد اون آدم چه طور فکر میکنی. و اینکه چه جوری میشه روی افکار و فضاوت آدما تاثیر گذاشت. احتمالا باید یه مقوله علمی ای باشه واسه خودش...

 

پینوشت. از احتمال سوم کلی خوش خوشانم شد!!!