1. دیشب، تو قطار، به فکر علی و مهتاب بودم. بیشتر به فکر علی، که خوشبخت بود؟
2. همیشه قصه خوندن رو دوست داشتم. یه لذتی داره، عجیب...
3. آدم های قصه ها عاشقند، نه همیشه، ولی به وفور. آدم های دنیا ولی،، به ندرت. اول عشق بود که بعدها قصه شد، یا اول قصه بود که بعدها آدم ها رو عاشق کرد؟
4. فکر میکردم که روزی عاشق میشم، یا نه، میشیم. مثله قصه ها، در یک لحظه، در یک نگاه. قد کشیدم، همه اش خاکستر شد توی دنیای خاکستری...
5. قصه سرگذشت ماست، زندگی من، یا تو، یا علی، در یک نگاه. میدونی چرا آدمای قصه ها عاشقن؟ چون آخرش که نیگا میکنی به کل زندگیت، تک تک لحظه ها رو میگردی با دقت، تا بهتریناش رو بذاری واسه قصه ات، میبینی که تویی و لحظه های عاشقی. بقیه اش چی؟ مهم نیست، باید میگذشت، که گذشت...
6. وقتی داری برنامه میچینی واسه ادامه قصه خودت، کی چی رو فدای چی کنم، شاید اگه خوب نیگا کنی قصه دیگرون رو ببینی که وایساده یه گوشه، با یه لبخند محو گوشه لبش، بدتر از صدتا قهقهه.
7. "احسنت! هروقت مهتاب چیزی نبود و هیچ بود، با او وصلت کن. آن روز خودت هم چیزی نیستی. آینه اگر نقش داشته باشد، می شود نقاشی، کانه همان پرت و پلاهایی که همشیره ات می کشید و می کشد. آینه هروقت هیچ نداشت، نقش خورشید را درست و بی نقص برمیگرداند..."
یا علی مددی...
* پینوشت. این روزها وقتی اخبار زلزله رو میگه، گاهی به اون دانشجوی ارشد الکترونیک دانشگاه توکیو فکر میکنم، با هزار آرزو و هزاران تردید دیروزش، و دغدغه های زندگی امروزش...