از دل من

اینجا زندگیم را مینویسم ، بیشتر برای دل خودم و آنگونه که هست. دوست دارم بین "نوشتن و قضاوت شدن" و "ننوشتن یرای قضاوت نشدن" تعادلی داشته باشم. پس لطفا قضاوتی نکنید

آخرین ساعات
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱ فروردین ۱۳٩٠  :

الان دقیقا 93 دقیقه مونده تا لحظه تحویل سال. یعنی 93 دقیقه دیگه سال 89 تموم میشه و میریم به سال 90. چند ساعت پیش تیکه هایی از آرشیو اینجا رو میخوندم، فکر میکردم سال گذشته سال نسبتا خوبی بود، شروعی بود واسه یه سری تغییرات و احساس کردم سال 90 میتونه سال مهمی باشه در زندگیم، تا حدی متفاوت از سالای پیش. ولی خب کی میتونه بگه چه اتفاقایی میفته امسال؟ باید تلاش کرد و توکل و دید قصه مون چه طور رقم میخوره ...

 

* بابا خوابید، مامان هم از خستگی خوابش برد. هرچند سپرد واسه سال تحویل بیدارش کنم، ولی فک نکنم دلم بیاد! خواهرا هم که همه خونه های خودشونن! گویا سال ام به آرومی تحویل خواهد شد... 80 دقیقه مونده...

 

* عید همگی مبارکلبخند


 
من او
ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸٩  :

1. دیشب، تو قطار، به فکر علی و مهتاب بودم. بیشتر به فکر علی، که خوشبخت بود؟

2. همیشه قصه خوندن رو دوست داشتم. یه لذتی داره، عجیب...

3. آدم های قصه ها عاشقند، نه همیشه، ولی به وفور. آدم های دنیا ولی،، به ندرت. اول عشق بود که بعدها قصه شد، یا اول قصه بود که بعدها آدم ها رو عاشق کرد؟

4. فکر میکردم که روزی عاشق میشم، یا نه، میشیم. مثله قصه ها، در یک لحظه، در یک نگاه. قد کشیدم، همه اش خاکستر شد توی دنیای خاکستری...

5. قصه سرگذشت ماست، زندگی من، یا تو، یا علی، در یک نگاه. میدونی چرا آدمای قصه ها عاشقن؟ چون آخرش که نیگا میکنی به کل زندگیت، تک تک لحظه ها رو میگردی با دقت، تا بهتریناش رو بذاری واسه قصه ات، میبینی که تویی و لحظه های عاشقی. بقیه اش چی؟ مهم نیست، باید میگذشت، که گذشت...

6. وقتی داری برنامه میچینی واسه ادامه قصه خودت، کی چی رو فدای چی کنم، شاید اگه خوب نیگا کنی قصه دیگرون رو ببینی که وایساده یه گوشه، با یه لبخند محو گوشه لبش، بدتر از صدتا قهقهه.

7. "احسنت! هروقت مهتاب چیزی نبود و هیچ بود، با او وصلت کن. آن روز خودت هم چیزی نیستی. آینه اگر نقش داشته باشد، می شود نقاشی، کانه همان پرت و پلاهایی که همشیره ات می کشید و می کشد. آینه هروقت هیچ نداشت، نقش خورشید را درست و بی نقص برمیگرداند..."

یا علی مددی...

 

* پینوشت. این روزها وقتی اخبار زلزله رو میگه، گاهی به اون دانشجوی ارشد الکترونیک دانشگاه توکیو فکر میکنم، با هزار آرزو و هزاران تردید دیروزش، و دغدغه های زندگی امروزش...


 
200
ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸٩  :

تنها بودم این بار، و به یاد خاطرات گذشته. که کم کم جمع کردن همه شان دور هم، و یک یک شمردنشان دیگر میسر نیست. از کوچه های طرشت و پای برج آزادی تا بالکن 414 و 403، از ساعی و قیطریه تا اهواز و شمال و شیراز. از کاناپه تا لبه پنجره و تا پشت بام. از نشاط و شور بازی تا لذت کرختی و باز تا غصه و دلتنگی و از آنجا تا فراموشی. از بحث های منطقی و فلسفی تا دل نگرانی های دوستانه. از تنهایی تا رفاقت، از گاه تا بیگاه...

دنیایی شد برای خودش....... دنیایی به کوتاهی یک آه بلند......

 

* امروز عازم دیارم...


 
اندر احوالات سربازی1
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٩  :

باور کنین من از اول حوصله شو نداشتم. ولی خب یه چیزیه که آش کشک خونه خاله اس، پات هست به هرحال! چند ماهی پیش که از بیکاری حوصله ام سر رفته بود، رفتم فرم هاش رو دانلود کردم و فرستادم. بعد از چند روز جواب اومد که آقا مدارکت ناقصه. چند هفته بعد با سروش صحبتش شد، مدارکی رو که فرستاده بود واسم میل کرد. اونا تو میلم بود تا چند وقت بعد که سجاد خواست بره بنیاد. گفت میای؟ گفتم آره. مدارکی رو که داشتم، اسما و آدرساش رو عوض کردم و رفتیم بنیاد تحویل دادم. باز بعد از یکی دو هفته زنگ زدن که آقا نامه ات حاضر شده، باید یه سری مدرک دیگه بیاری. که باز سجاد زحمتشو کشید.  خلاصه که از اول زیاد حوصله شو نداشتم...

نامه رو که گرفتم دیدم نوشته سازمان تحقی.قات و خودک.فایی ن.دسا. منم که واسم مهم نبود، به قولی هرچه پیش آید خوش آید. نامه رو چپوندم تو کیفم و برگشتم خونه.

پنج شنبه پیش بود که مسئول مربوطه تماس گرفت و قرار 8 صبح شنبه رو گذاشتیم...


 
دوست داشتنی ها2
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸٩  :

" You see, their morals, their code, it's a bad joke. Dropped at the first sign of trouble.They're only as good as world allows them to be. " Joker

 

" But the joker can not win... " Batman, The dark knight

 

نمیتونه؟؟؟


 
برف می آید، آرام...
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٩  :

آخرین برف زمستونی امسال هم اومد فک کنم و رفت تا سال دیگه. هرچند طرف ما ننشست برف، ولی دیدن پیچ و تاب خوردنش تو هوا هم کلی لذت بخشه.

 

+ مورد دزدی واقع شدن حس واقعا بدیه، حس اینکه حقتو خوردن و کاری نتونستی بکنی. یه جور احساس عجز آزار دهنده است. با این توجیها که قضا بلا بوده و اینا هم خیلی موافق نیستم، شاید تا حدودی تقصیر خودمم بوده، ولی یکم که میگذره به خودم میگی زندگی همینجوریه، بیخیال، سعی کن یاد بگیری واسه بعدها! موندم وقتی زمان یادگرفتنه گذشت چه جوری آروم میکنم خودمو اینجور موقعا؟! (کفشامو بردن امروز، از در خونه!)


 
تاکسی
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۸ اسفند ۱۳۸٩  :

من اگه یه روز راننده تاکسی شم، دلم میخاد ازونا شم که همینجوری تو خیابون میچرخن، هرجا مسافر خورد میبرن، از زمین و زمون خاطره میگن، تا جایی هم که میتونن راه میندازن کار طرف رو. مثه آقایی که امروز سوار ماشینش شدم، دمش گرم...


 
از خیالی بیمشان و ترسشان...
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸٩  :

" آدمیزاد چیست؟ یک امید کوچک. یک واقعه خوش چه زود میتواند از نو دست و دلش را به زندگی بخواند؟ اما وقتی همه اش تودهنی و نومیدی است، آدم احساس میکند که مثل تفاله شده، لاشه ای، مرداری است که در لجن افتاده. "

.

" کاش دنیا دست زن ها بود. زن ها که زائیده اند، یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را میدانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند، آنقدر خود را به آب و آتش میزنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن ها بود، جنگ کجا بود؟ "

.

"از خیالی صلحشان و جنگشان                از خیالی نامشان و ننگشان"

.

سووشون، سیمین دانشور.


 
...Let it be
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٩  :

Let it be, let it be

Let it be, let it be

yeah, there will be an answer

Let it be

Let it be, let it be

Let it be, let it be

Whisper words of wisdom

Let it be

 

*The Beatles, Let it be, Let it be