از دل من

اینجا زندگیم را مینویسم ، بیشتر برای دل خودم و آنگونه که هست. دوست دارم بین "نوشتن و قضاوت شدن" و "ننوشتن یرای قضاوت نشدن" تعادلی داشته باشم. پس لطفا قضاوتی نکنید

دایی جان ناپلئون
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳۸٩  :

صدای فریاد اسدالله میرزا گوشم را کر کرد:

-گندت بزنند! چه آنوقت که بچه بودی، چه آنوقت که جوان بودی، چه حالا عرضه ی سانفرانسیسکو نداشتی و نداری... پس خداحافظ تا تهران!

                                                                                      پایان     ژنو-مرداد1349


 
زندگی آپارتمانی
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸٩  :

فک کن که خیلی راحت تو دستشویی خونت مشغول کارت هستی، یکدفعه صدای آقای همسایه رو میشنوی که از اون ور دیوار میگه:

-ببین شیما، بوی دستشویی از اینجا داره میاد، بیا ببین.

و بعد صدای آقا و خانم همسایه رو میشنوی که دقیقا در فاصله کمتر از نیم متری تو دارن با شدت هر چه بیشتر تولید اخیر تو رو بووو میکشن!!! 

اینجاس که برا اینکه گندش در نیاد مجبوری با سکوت و بدون ایجاد هرگونه صدایی در همون حالت صبر کنی تا آقا و خانم همسایه راضی از کشف جدیدشون از محل وقوع جرم دور شن.


 
من
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸٩  :

میترسم، میترسم که بگذره و هنوز همونی باشم که هستم، همونی که بودم.


 
ساعت
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳۸٩  :

"آخه، آقا من که به عضو شریف ساعت نبسته بودم..."

                                                                                      دوستعلی خان


 
شاید وقتی دیگر
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳۸٩  :

اینجا بیشتر روزمره ها رو مینویسم و گاهی فکر گذرایی یا دغدغه کوچکی. هیچ وقت جرات نکردم دغدغه های همیشگیم رو اینجا بنویسم. این بار خواستم اما قلم نچرخید. شاید وقتی دیگر....


 
بهینه سازی
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳۸٩  :

اصولا من آدمیم که معمولا تو محاسبات ذهنیم رفتار و زندگیم رو مستقل از بقیه (جامعه) بهینه میکنم. یعنی بهینه شدنام از این جنسه که این کتاب رو بخونم، اون هنر رو یاد بگیرم، فلان مهارت رو کسب کنم و ... و از جنس اینکه با این آدم دوست شم و با اون آدم رابطه صمیمی برقرار کنم نیست. حالا زیاد کار به علتش ندارم که احتمالا ریشه در بچگیام داره ولی امروز داشتم فک میکردم فرض کن به یه جواب تعادلی نسبتا معقولی برسم، مسلما این جواب شامل جنبه هایی از روابط اجتماعی (مثل تفریحات گروهی، کارای تیمی و ...) میشه. حالا اگه آدمایی که قراره من اون جنبه ها رو در کنار اونا باشم رفتار بهینشون با رفتار بهینه من همخونی نداشته باشه (که احتمالش خیلی زیاده) من مجبورم تو جوابم تجدید نظر کنم. خب پس چرا خودمو از همون اول با فرض درست حل نکنم؟؟

* از دوست شدنایی که واسه به دست آوردن یه سری منافع در آینده باشه متنفرم.


 
یاد ایام
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳۸٩  :

اگه بچه های اهواز که نه ابرن نه پرندن توی بازیم ببازن توی عشقشون برندن . ..

تقدیم به همه ی بچه های اهوازی که توی شهرهای غریب افتادن...
Wherever You Are...BE GOOD
* بعد از مدت ها سری به facebook زدم. یکی از بچه های دبیرستان چند تا فیلم ازون موقعا رو گذاشته بود. عجیب هوایی شدم............

 


 
...
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۸٩  :

دارم فکر میکنم اگه با این آهنگ حافظ بخونی چی درمیاد ازش؟؟


 
حق
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳۸٩  :

اگه همه بخوان حقشون رو از این دنیا بگیرن چی میشه؟


 
پارک
ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸٩  :

بعد از مدتی بازم در دل شب مینویسم. خوشالم.

بعضی کارا رو دوست دارم انجام بدم. وقتی اون کارو میکنم واسه چند هفته، چند روز یا حتی چند ساعت این فکر میاد تو ذهنم که ایول دیگه، چقدر دارم تو راه درست و اینا گام برمیدارم، همینجوری ادامه بدم سه سال و خرده ای دیگه یه چیزی میشم. و معمولا خیلی طول نمیکشه که یه اتفاقی میفته و فکر بعدی میاد تو ذهنم که ای بابا، تا تهشم برم بازم هیچی نیستم. و میره تا چند وقت دیگه که بازم همین دور تکرار شه.

*یکم پیش تو پارک با یکی آشنا شدم که شیش ماه و 13 روز پیش مواد ترک کرده بود. و هشت ماه و 15 روز پیش هم از خونه زده بود بیرون. متولد 63 بود ولی اصلا بش نمیخورد. کارت ملی و گواهینامه و ایناش رو نشونم داد، یه زمانی کسی بوده واسه خودش،هیکلی و قیافه ای، الان ولی در به در بود و کارتن خواب. یه ساعتی حرف زدیم تقریبا البته بیشتر اون گفت و من شنیدم. تو حرفاش سعی میکرد اعتمادم رو جلب کنه که شاید بتونه کمکی ازم بگیره و این من رو میترسوند. از بی پولیاش و اینکه حاضر نشده دزدی کنه با اینکه گشنه مونده گفت، از اینکه با وجود کارتن خوابی سعی میکنه تمیز بمونه و هفته ای دو دفعه بره حموم، دیگه اینکه دو هفته پیش دو تا دختربچه 16،17 ساله تو پارک بودن و پا میدادن و دور و برم خلوت بوده ولی کاری نکرده و اینکه هرکاری حاضره بکنه از تمیز کردن آپارتمان تا تراکت پخش کنی و معدل دیپلمش که 17.73 بوده و... آخرش که خواستم خدافظی کنم گفت بیام در خونتون یه نون پنیری چیزی بده خیلی گشنمه، ترسیدم آدرس خونه رو یاد بگیره و دردسر شه یهو، گفتم مامانم اینا خوابن میترسم سر و صدا شه بیدار شن (دروغ گفتمناراحت) میرم اگه شد خودم میارم واست. اومدم خونه میبینم نه پنیر دارم، نه کره، نه مربا.ناراحت


 
friends
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸٩  :

کل اپیزودهای friends رو از رو هاردم پاک کردم.

واسه من سریال بینظیری بود، ساده بودنش رو، آدماش رو که از جنس آدمای دور و ورم بودن و اتفاقاتش رو دوست داشتم. شاید اسمش تهاجم فرهنگی باشه ولی راستش رو جنس دوستی من تاثیر زیادی گذاشت، چیزای زیادی هم ازش یاد گرفتم. دو تا از جمله هاش که خوب مونده تو خاطرم ایناس:

"dont judge me" , "be supportive" 

اما چرا پاکشون کردم؟ چون بعد از اینکه بار اول همش رو دیدم بازم هر روز همینجوری که جلوی کامپیوتر بودم و داشتم یه کار دیگه میکردم یکی دو اپیزود میدیدم، یه جورایی عادت کردم. گفتم همش رو پاک کنم که دیگه هواش به سرم نزنه.

*ده سال دیگه اکه کسی میدونست که از الان تا اون موقع دیگه friends ندیدم و میخاست خیلی خوشحالم کنه یه مجموعش رو بم کادو بده. قول میدم خیلی خوشال شم.

**من دیدن friends رو از season2 شروع کردم. هنوزم season1 رو ندیدم!! نمیخام هم از کسی بپرسم دارتش یا نه. نگهش داشتم یه زمانی اتفاقی ببینم یه نفر دارتش، کلی ذوقزده بشم و بشینم یه روز همش ببینم.