از دل من

اینجا زندگیم را مینویسم ، بیشتر برای دل خودم و آنگونه که هست. دوست دارم بین "نوشتن و قضاوت شدن" و "ننوشتن یرای قضاوت نشدن" تعادلی داشته باشم. پس لطفا قضاوتی نکنید

سال نو
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸۸  :

مبارک.

امیدوارم این سال بیشترش شادی باشه و کمترش غم (آخه غصه یکمش لازمه!) سال از دیگران آموختن باشه و به دیگران آموختن. سال خاطره های شیرین باشه و سال وصال. سال جشن و سرور باشه و سرافرازی.

یه تشکر هم از سال کهنه میکنم که با همه بالا و پاییناش و پیج و خمش دوست داشتنی بود و دوست داشتنی موند.

و یه تشکر از خدا که عید را آفرید و جهان را رنگ تازه داد.

خدا جونم مرسی و سال نو بر همه ی آفریده هات مبارک.


 
میریم خونه
ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸۸  :

نیشخند

فردا بالاخره میریم خونه، با روح اله، و به سنت هرساله بلیط هم نداریمنیشخند

خلاصه که فردا آواره فرودگاه و راه آهن و ترمینالیم تا بالاخره خودمونو برسونیم خونه.

یه امکانم هست که با وانت بریم!!!!!! اگه بشه خیلی حال میده ها، فکر کن از تهران تا اهواز پشت وانت، چقد بخندیم.

* رو حرفم موندم، نذاشتم از 40 رد شه!!!


 
آخرین اردو؟
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸۸  :

اردوی فارغ التحصیلی هم برگزار شد، همدان، به خوبی و خوشینیشخند 

راست میگن که در سفر باید شناخت، تو اردوها همیشه یه چیزایی واسه یاد گرفتن هست.

احساس میکنم که این آخرین اردوی دانشگاهیم نبود، به هرحال ما که هستیم دانشگاه فعلا، بچه ها هم که هستن، اردو هم که هست ایشالا، تا چه پیش آید.....

یه چیزی که تو اردو یه تیکه رفتم تو فکرش این بود که من اگه یه بچه داشته باشم دوست دارم شبیه کدوم یکی از بچه ها باشه؟ به عبارت دیگه با شخصیت کی بیشتر از همه حال میکنم.

آخرین چیزیم که الان تو ذهنمه، قبلا هم چند بار بوده اینه که "چرا همه ی کسایی که وبلاگ مینویسن به نظر آدمای خوبی میان؟ به عبارت دیگه چرا همه تو وبلاگاشون آدمایی خوبین؟" جواب های پیشنهادی:

یکی اینکه هیچ کی نمیگه ماست من ترشه.

یا اینکه هرکی تنها بره قاضی خوشحال برمیگرده!

دیگه اینکه آدما تو وبلاگاشون از بدی هاشون هم مینویسن ولی چون دارن بدیهاشون رو میپذیرن و بش معترفن به اون زشتی به نظر نمیاد.

آخر هم اینکه یه چیز مشترک بین همه وبلاگ نویسا هست که اونا رو از بقیه جامعه متمایز میکنه و بنابراین نمونه خوبی ( یا به بیانی تصادفی) برای جامعه نیستن و اونم اینه که همشون وبلاگ مینویسن.

به نظر من امروز: اولی 6.5، دومی 19.2، سومی 28.4، آخری 36.6666 درصد، بقیش هم سایر عوامل.


 
فوتبال
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸۸  :

کاشکی فوتبال هیجان داشت هنوز. امشب منچستر 4 تا به میلان زد.  واسه من که fan قدیمی منچسترم (دقیقا از 1998 تا حالا!) باید خیلی هیجان آور باشه ولی نیستناراحت یادم 5، 6 سال پیش که منچستر به همین میلان باخت یا قبل ترش که به لورکوزن باخت و حذف شد کلی ناراحت شدم. یا اینکه اون سال 99 با فینال معروفش تا یه ساعت داشتم میدویدم تو خونه از خوشحالی یه جوری که مامانم فکر کرد یه طوریم شده جدی جدی! (پنجم دبستان بودم اون موقع)

واقعا دلم واسه هیجان فوتبال تنگ شده....

پیش دانشگاهی بود که فوتبال دیدن رو انداخت از سرم. یادمه ساعت 10 دقیقه به 1 که میدونستم تا 5دقیقه بعدش تموم میشه بازی، آروم که کسی بیدار نشه از اتاقم میومدم بیرون. از پله ها تو تاریکی میومدم پایین، با هزار احتیاط که مامانم اینا بیدار نشن میرفتم تو اتاق پذیرایی و تو خنکی مطبوع اونجا، تو تاریکی، دراز میشدم جلو تلویزیون که آخر بازی رو ببینم! و خدا خدا میکردم که مامانم یا بابام نیان سراغم که همین چند دقیقه بازی رو با گفتن اینکه برو سر درست زهر کنند واسم! هنوزم که هنوزه همون چند دقیقه های کوتاه با ترس و دلهره به جرات میگم از شیرین ترین و به یاد موندنی ترین خاطره هاس واسم.

تا حالا از اینکه فوتبال نمیبینم دیگه خوشحال بودم، هنوزم خوشحالم ولی............

یه چیزی کمه فکر کنم.


 
خوشحالم!
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸۸  :

الان داشتم وبلاگم رو میخوندم(!!) دیدم همش دپ نوشتم این اواخر. گفتم یه پست بزارم که یادم نره که یادت نره:

زندگی زیباست

                      زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

                                              ور بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی

                                           گناه ماست

زندگی زیباست.........

 

**این شعر رو 8 سال پیش تو دفتر شعر خواهرم خوندم. نمیدونم از کیه ولی از اون موقع همیشه زمزمه اش میکنم. 

***امروز یه پیشنهاد کاری! شد بم. یه پروژه احتمالا حدود دو هفته ای. حس بیخودیه وقتی احساس کنی که یه ساعت وقتت 3هزار تومن میارزه . "من این کارو نمیکنم چون وقت دور ریختنه. وقت من ... قیمتشه" میفهمی که چی میگم؟

**** این که "..." چقد باشه تاثیری نداره تو اصل موضوع.

*****همینجوری که داشتم تو مسیر دانشگاه به خونه فکر میکردم قول دادم به خودم که هیچ وقت سرم شلوغ نشه. میشنوی؟ هیچ وقت!خنثی

******از کار کردن واسه پول بدم میاد. ( خود پول رو نمیگم ها!!) کاشکه میشد هرکی هرکاری دوست داره بکنه.

به نظرت کی خیابونم رو جارو میکرد اونوقت؟؟


 
خرید
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸۸  :

بازارا شلوغ بود، خیلی شلوغ. خرید عید بود و اکثرا خونوادگی. بعضیا خیلی جدی گرفته بودن خرید رو. قیافه هاشون رو که میدیدی میخاستن گریه کنن انگار همونجا. بعضیا کم حوصله بودن و معلوم بود به اجبار اومدن، فقط میخاستن یه جوری بپیچوننش تموم شه. بعضیا شاد و خندون بودن، معلوم بود که دارن لذت میبرن از خریدشون.

از همه بهتر بچه ها بودن. خیلی نمیفهویدن چه خبره دور و برشون، عرصه رو باز دیده بودن راست راهشون میگرفتن میرفتن.

یه جورایی احمقانه اومد به نظرم که یه سال با صدجور جون کندن و بدبختی پول دربیاری، بعدشم با بیحوصلگی و ناراحتی خرجشون کنی. البته احتمالا اگه این حرف رو به اون آقایون بازار میزدم یه نگاه عاقل اندر سفیه نصیبم میشد و اینکه "آخه بچه چی میفهمی تو؟"

از من بپرسی ترجیح میدم تفریحی برم بازار. یعنی اینکه دستام رو بزارم تو جیبم، سلانه سلانه راه برم، ویترینا و آدما رو نیگا کنم یه چیزی که خوشم اومد بگیرم و دو سه ساعته هم برگردم خونه.

* امروز دستام رو گذاشتم تو جیبم، سلانه سلانه راه رفتم، ویترینا و آدما رو نیگا کردم و دو تا شلوار گرفتم.

** دارم یه رکورد جاودانه خلق میکنم. در آستانه خرید پنجمین لپ تاپ ظرف سه سال گذشته ام!! البته فقط سه تاش واسه خودم بوده نیشخند 


 
...
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳۸۸  :

هرچقدم که بگی بش اعتقاد نداری، هر چقدم که واقعا اعتقاد نداشته باشی، آخرش واسه راضی کردن دلت، خودت رو با بقیه "مقایسه" میکنی. همیشه هم یه چیزی پیدا میشه کرد که دلت رو خوش کنی بش و از عذاب وجدان خلاص شی. ولی ولت که نمیکنه، همون دور وایمیسه منتظر تا یه وقت دیگه. بازم میاد، فقط میاد.................. 

بقیش رو اینجا نمیشه بنویسم.


 
جمعه
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸۸  :

چقدر مزخرفه وقتی عصر جمعه ات با عصر بقیه روزات فرق نکنه، حتی دلگیرم نباشه دیگه...


 
امروز من
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸۸  :

دو تا یادگاری از امروز:

اول اینکه سر کلاس مدار مخ فتوت بحث آینده سیستم های wireless و اینا شده بود، حجم "عظیم" data ای که میتونه وجود داشته باشه، میتونه تو تصمیم گیری ها تعیین کننده باشه و میتونه آینده زندگی ما رو متحول کنه، شگفت زدم کرد.

دوم اینکه یکم پیش داشتم یه فیلم میدیدم. اولین دیالوگش این بود "I have a dream" اولین چیزی که بعد از این جمله به ذهنت میاد چیه؟ [.......................] اگه اینه که "آره، منم یه رویا دارم" خوشحالم برات ولی اگه اینه که "بذار ببینم رویای من چیه تو زندگی؟" یه فکری واسه خودت بکن. و متاسفانه واسه خودم باید یه فکری بکنم.

درضمن:

1) اگه هیچ کدوم از اینا نیومد تو ذهنتون، احساس شعف یا تاثری ندارم واستون.

2) الان سوپور محله داره جارو میکنه خیابونو. صدای جاروی سوپور رو کف آسفالت صدای محبوب و نوستالژیکیه واسم. بخصوص اگه تو سکوت بعد از نیمه شب باشه.


 
new term begins!
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢ اسفند ۱۳۸۸  :

روند ترمیک زندگی رو دوست ندارم. وقتی از بیکاری اول ترم میشینم فیلمای تکراری میبینم!