دومین هفته از دوران آموزشی هم گذشت و کم کم به میانه دوره نزدیک میشویم. ساعت های پادگان سریع میگذرند، شاید چون همواره به کاری و دستوری مشغولی و فکر ساعت های پیش رو را به ذهنت راه نمیدهی، یا شاید چون انتظاری برای هیچ اتفاق متفاوتی نداری و میدانی که خواه ناخواه هستی و هست. از سوی دیگر روزهای پیش از دوره دور به نظر می آیند، دورتر از معمول، انگار که چند ماهی گذشته باشد. یادم را میبرد به حس روزهای اول دانشگاه و اقامت خوابگاه.
برنامه روزانه تکراری است و گاه ملال آور. صدای اذان صبح که در محوطه میپیچد، چشم هایت را باز میکنی. بچه ها را میبینی که یکی یکی از تخت ها دل میکنند، آرام لباس میپوشند و دست در جیب از آسایشگاه بیرون میروند. باد سرمای صبح را بر جان ها میریزد و چشم های نیمه باز را هوشیار میکند. نماز، صبحانه، مرتب کردن تخت و بستن پوتین ها. باز هم سرباز میشوی.
صبح گاه، کلاس اول، کلاس دوم، کلاس سوم، نماز ظهر، کلاس چهارم، ناهار، کلاس پنجم و کلاس ششم . کلاس هایی که به هیچ نمی ارزند، جز بهانه ای برای خنده هایی از سر ناگزیری که این نیز بگذرد. با تمام شدن کلاس ها، باز هم شب میشود.
اما همه چیز به سربازی و آموزش ختم نمیشود. منظره کوهستانی پادگان، طلوع و غروب خورشید و هر بار سرخی آسمان و منظره چراغ های شهر زیر پا در تاریکی صبح و شب تکراری هست ولی ملالت زدا. گفتگو های دو نفره در پیاده روی ها و کوه پیمایی ها بر سر ذوق می آوردت و بحث ها و گعده ها و تخمه شکستن های شبانه نشاط را باز می گرداند.
ایام به سرعت میگذرند...
+ تا جایی که میدانم از اهداف چنین دوره هایی ایجاد روحیه وحدت و اتحاد میان افراد است حول یک محور مشترک. محوری که ولایت قرارش داده اند و متاسفانه توانایی کافی برای چنان کارکردی ندارد. نشان به آن که در پاسخ خبردار "الله اکبر" اش طنین انداز است اما هنگام "جانم فدای رهبر" لب های اکثریت به خنده باز میشود و سرهایشان به اطراف چرخانده میشود تا نگاهشان به نگاهی گره بخورد. کاش به جای رهبر، جان ها فدای میهن میشد.
++ چشم هایم راکه باز کردم دیدم همه کلاس به عقب برگشته اند و به من نگاه میکنند و میخندند. سر کلاس های نظامی خوابم برده بود و گویا جناب سروان هم نامردی نکرده و همه را متوجه خوابیدنم کرده بود! (سر کلاس های عقیدتی خوابیدن عادی است.) خلاصه همه به عنوان موجود خوشخواب دوره میشناسندم!